|
|
|
|
|
سلام
حول و حوش انقلاب من کودکی بیش نبودم ولی دقیقا واکنش ورفتار اطرافیانم رو به خاطر دارم . خونه پدر بزرگم (خدا رفتگان شماروهم بیامرزه) خیابان دماوند بود وتو اون روزهای انقلابی ما بیشتر اونجا بودیم وهر وقت پدر بزرگم که ما بهش میگفتیم اقاجون از سر کارش میومد (خدابیامرز کارخونه دار اسم ورسم داری بود)از ماجراهای اونروز تعریف میکرد ترجیع بند همه حرفاش هم این بود: مگه کسی میتونه با امریکا در بیفته مگه امریکا الکیه . یه شوهر عمه هم داشتم که بعدها نسبتم باهاش نزدیک تر شد اون خدا بیامرز ازجنگ جهانی دوم خاطرات زیادی داشت از قحطی اون دوره .از قاچاق شکر تو کوچه پس کوچه های مولوی .اونم برای خودش تونسته بود دم ودستگاهی فراهم کنه ویه وزنه ای تو کار صنعتی خودش شده بود یادمه همیشه از این که کسی بتونه با امریکا بجنگه اظهار تعجب میکرد وبا اینکه تا اخرین انتخابات رو که زنده بود شرکت میکرد ولی هرگز از حرفش کوتاه نیومد مگه کسی می تونه با امریکا بجنگه. مادر بزرگ خدا بیامرزم(مادر پدرم)که ما بهش میگفتیم عزیز جون زن سردو گرم چشیده ای بود با ادمای زیادی برخورد داشت و مورد احترام فامیل بزرگ ما بود. یادمه روز ۲۱بهمن اقاجون مارو از خونه شون به این دلیل که زیادی نزدیک جنگه با مشکلات فراوون برد خونه عزیز جون وبه قول خودش زن وبچه دامادش رو سپرد دست خونوادش وخیالش راحت شد . تویه مکالمه کوتاه همون دم در باعزیز جون حرف همیشگیش روزد :اینا نمیفهمن هیتلربا اون عظمتش جلو امریکا نتونست در بیاد خدا اخرو عاقبت هممون رو به خیر کنه . عزیز جون سری تکون داد وگفت حاجی بعدا میفهمن دوزا یزاری کف دست یه اخوند دیگه نمیتونی پس بگیری بعدا میفهمن که دیگه نمیتونن کاری کنن. اقاجون قبل از اینکه جنگ شروع بشه به رحمت خدا رفت .سالهای بعدتر عزیز جون وبعدش هم شوهرعمه ام .جالبه که این سه نفر توفامیل همیشه حرف هم رو قبول داشتن واحترام ویژه ای برای همدیگه قائل بودن . الان که این لینک رو خوندم اشکام بی اختیار دارن میریزن بدجوری هوای هرسه تاشون رو کردم بدجور. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 17:21 توسط نوشین
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی خسرو جوانی بیش نبودخطایی از او سر زد. به دهی رفت ودر انجا
ملک زاده دران ده خانه ای خواست زسر مستی در ان مجلس بیاراست نشست ان شب به نوشانوش یاران صبوحی کرد با شب زنده داران سماع ارغنونی گوش میکرد شراب ارغوانی نوش میکرد جاسوسان خبر به شاه دادن وگفتن اگه این کارهارو یه ادم دیگه میکرد خانمانش رو به باد میدادی ولی به بچه خودت چیزی نمیگی ملک فرمود تا خنجر کشیدند تکاور مرکبش را پی بریدند غلامش را به صاحب غوره دادند گلابی را به اب شوره دادند دران خانه که ان شب بود رختش به صاحب خانه بخشیدند تختش پس انگه ناخن چنگی شکستند زروی چنگش ابریشم گسستند کجا ان عدل وان انصاف سازی؟ که با فرزند از این سان رفت بازی جهان زاتش پرستی شد چنان گرم که بادا زین مسلمانی تورا شرم مسلمانیم ما او گبر نام است گر این گبری مسلمانی کدام است نظامی!برسر افسانه شو باز که مرغ پند راتلخ امد اواز
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 19:8 توسط نوشین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
یه بار انی دالتون در بزرگداشت سیمین دانشور تو وبلاگش یه پست داشت که ازش تمجید کرده بود وشجاعتش رو ستوده بود.
زمانی که مادرشوهر من به دنیا اومد ایشون 16سالش بود مادر شوهر من 12سالگی ازدواج کرد وایشون یک سال بعدش در سن 29سالگی ازدواج کردواقعا برای اون دوره شجاعت بی نظیری بود .ازدواجی با چشمان کاملا باز وبصیرت بی نظیر .
تازه بعدا بدون همسرش دوسال به امریکا میره زمانی که بدون شوهر زن هیچ هویتی نداشت ایشون به دنبال تکمیل هویت خودش بود بدون همراهی همسرش . یعنی تواین دوره زمونه یه مسافرت چند روزه بدون همسر بخوای بری کلی عذاب وجدان داری نکنه تنها گذاشتن همسرت کار اشتباهی باشه. البته هیچوقت برعکس این قضیه نگران کننده نبوده ونیست .
جلال بعدها شرح دکتر رفتن ها وتلاشهای خودش وسیمین رو برای بچه دار شدن مینویسه (سنگی بر گوری) برام خیلی جالبه اینهمه درک اونا از زندگی.
روحشان شادو قرین رحمت پروردگار باد. مطلب انی دالتون: http://anidalton.blogfa.com/post-667.aspx
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 11:17 توسط نوشین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
حیفم اومد اینجا راجع به اصغر سینمای ایران چیزی نگم از اینکه یه فیلم ایرانی جایزه ای به اعتبار اسکار رو گرفت واقعا خوشحالم واصلا نمیتونم مخالفینش رو درک کنم . جدایی نادر از سیمین گوشه ای از ایران ماست وبرشی از زندگی بعضی ها من صحنه هایی از این فیلم رو به صورت واقعی دیدم و میتونم کاملا بافیلم ارتباط برقرار کنم .حتی اگه گوشه های از اون در زندگیم وجود نداشت بازهم نمیتونم انکارش کنم . نزدیک چهار میلیون ایرانی در دنیا جایی غیر از ایران زندگی میکنن ومطمئنا خیلی هاشون برای دستیابی به زندگی بهتر مجبور به ترک ایران شدن . خوب کجاش سیاه نماییه . مگر اینکه اونایی که این فیلم رو سیاه نمایی میدونن از این خجالت میکشن از اینکه نتونستن شرایطی فراهم کنن ویا نخواستن همه ایرانی ها در ایران احساس خوشبختی کنن وواقعا باعث در به دری یه عده شدن . ممنون از اصغر فرهادی وتیم خوبش و ممنون از اینکه پیام صلح و دوستی ملت ایران رو به دنیا رسوند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 15:2 توسط نوشین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این پست شکر شکن باعث شد خاطرات دهسال پیش یه همچین روزایی برام زنده بشه . الان که نگاه میکنم اون روزا شاید تنها روزهایی تو زندگیم هست که سیاهه سیاهه روزایی که هی میرفتم بیمارستان تا بتونم یه جوابی از مسئولین بی مسئولیتش بگیرم .اگه اون موقع وبلاگ داشتم همون موقع جزییات رو مینوشتم .پدرم خیلی الکی فوت شد کشیک اورژانس اون شب دکتر کیهانی نام بود که بعدها فهمیدم رزیدنت اعصاب بود ولی پرونده پدرم رو صبح روز بعد دکتر فرخی نامی که اصلا نتونستم باهاش ملاقات کنم امضا کرد. پرونده پدرم رو بعدا عوض کردن یه چیزای عجیب غریب توش گذاشتن نوار قلبشو عوض کردن . به همین راحتی. همه فامیل اونشب اونجا بودن و شاهد اعتراض های من به تخلفات شاهد اطمینان دکتر به این که خطری نیست ومشکلی پیش نمیاد. ودر کمال ناباوری شاهد از دست رفتن پدرم بودم. خیلی تلاش کردم تا با دکتر کیهانی ملاقات کنم بعد از اون شب اب شد رفت زیر زمین .رییس بیمارستان درکمال خونسردی در جواب اعتراض من کهاصلا حال خودم رو نمیفهمیدم عزادار وعصبی میگفتم ایشون کجا گم وگور شده فرمودن خانوم درست صحبت کن ایشون پزشک متخصص این مملکته .انگار ما یه مشت گری گوری بیسواد بودیم که جون پدرمون قابل دکتر رو نداشت . یکی از دوستان پدرم از نزدیکان مادری خاتمی رییس جمهور وقت بود بهم گفت تمام جزییات رو بنویس من میدم دست ایشون تمام اتفاقات اون شب رو نوشتم و ایشون زحمت کشیدن دادن اقای خاتمی چند روز بعد از وزارت بهداشت زنگ زدن دوباره ریز ریز جزییات رو گفتم . بعد از نظام پزشکی زنگ زدن گفتن بیاین شکایت تنظیم کنید . شکایت کردیم روز رسیدگی به اتاقی رفتم که سمت هیچ کدام از اقایون رو اونجا نمیدونستم هیچ اطلاعاتی راجع به اقایون اونجا نبود ولی از حرفاشون فهمیدم همشون وکیل مدافع دکتر کیهانی ودکتر صیرفی هستن خلاصه ما اونجا قاضی رو نیافتیم دوباره با گریه وبغض تمام ماجرا رو تعریف کردم ودر نهایت من محکوم شدم چون پدرم رو دیر بردم بیمارستان. نامه ای نوشتم و دکتر قیامت معاونت همون قسمت شکایات را وعده دادم که شکایتم را در دادگاه عدل الهی ودر روز قیامت پیگیری خواهم کرد. همونشب پدرم رو درخواب دیدم یه کلید طلایی بهم داد وبسیار خوشحال بود. من زیاد به خواب وخواب دیدن اعتقادی ندارم ولی با دیدن قیافه بشاش و خوشحالش اطمینان پیدا کردم که از پیگیری ماجرا خوشحاله واونهم منتظره تا یوم تبلی السرائر. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 16:40 توسط نوشین
|
|
||
| Get a hit counter by clicking here. |